احمد مجد الاسلام كرمانى

430

سفرنامه كلات ( فارسى )

شد كه هنوز چاى براى بنده نريخته برخاسته و معذرت خواست پشت سماور نشست و خواست چائى ( چاى ) بريزد از شدت مسرت نتوانست خوددارى كند و بيك حركت خارج از قاعده سماور و قورى چاى را سرنگون نمود و دست خودش را هم سوزانيد بنده برخاسته به او كمك دادم بيچاره خيلى معذرت خواست و با كمال خجلت از اطاق بيرون رفته ضعيفه صاحب‌خانه مجددا سماور را آتش انداخته و چائى ( چاى ) را ساخته و پرداخته نمود ، باطاق برگشت و تا مدتى كه او غايب بود من با خودم فكر ميكردم و ميگفتم ، اگر تمام مردم ايران تا اين درجه وطن‌پرست باشند به زودى وطن ما برتر از لندن و پاريس و دولت ما با شوكت‌تر از روس و انگليس خواهد شد اما افسوس كه امثال اين اشخاص بسيار كم است نهايت از هزار نفر يك نفر به اين سليقه آدم در ايران باشد ، بارى ترتيب كار چائى درست شد و هركدام دو سه فنجان چائى خورديم سيگارى هم كشيديم بعد شروع بصحبت كرديم بنده برفيق محترم گفتم : گردن سركار حاكم گذشته‌ايم كه امروز مجلس جشنى منعقد نمايد لهذا بنده بايد زودتر مرخص شوم و حرفهاى ناگفته را بگوئيم او هم تصديق كرد لهذا اول از او پرسيدم شما كيستيد ؟ و بچه خيال بكلات آمده‌ايد ؟ رفيقم بدون معطلى جواب داد كه من فلان هستم و فقط براى خلاص كردن شما از « عشق‌آباد » حركت كرده‌ام . و اين تذكره ساختگى است ، يعنى باسم من و شما نيست و راجع به ديگرى است . اما من بملاحظه آنكه بتوانم شما را بىدغدغه از سرحد بگذرانم اين تذكره را همراه خودم آورده‌ام و من از يك انجمن بسيار محترمى مأمور هستم كه شما را از زندان كلات نجات داده به طرف « عشق‌آباد » برده و از آنجا با لباس مبدل به قفقاز برسانم دو سر اسب هم در اول « دربند نقطه » حاضر كرده‌ام و تقريبا سه ساعت راه تا « دوشاخ » ميرسيم و آنجا هم فورا در ترن نشسته بفاصله سه ساعت وارد « عشق‌آباد » ميشويم و آنجا كه رسيديم ديگر دست احدى بشما نخواهد رسيد ، اما حالا معلوم مىشود